Dienstag, 12. März 2013

سه زن!

مینا انتظاری

سخن از نسلی است که در جریان "انقلاب بهمن" و تحولات پرشتاب آن، سرزنده و سرشار از شور و عشق و امید، هر چند با تجربیاتی اندک، پا به عرصه پر سنگلاخ سیاست نهاد. نسلی از زنان و دختران جوان و نوجوان که در تمامی جوشش‌های اجتماعی و تظاهرات خیابانی آن دوران حضوری خیره کننده داشتند و البته آرمان و آرزویی هم جز " آزادی و آبادی" برای مردم و میهن خود، در سر و در دل نداشتند.

اما در فردای "سقوط ۵۷" و در اواسط اسفند همان سال، در سالگرد "روز جهانی زن" و در شرایطی که تب و تاب "انقلاب اسلامی" فضای کشور را بشدت ملتهب کرده بود و تمثال و تصاویر "امام امت" سراسر محیط جامعه را اشغال کرده بود و تبلیغات و تهدیدات "یا روسری یا توسری" توسط "حزب الله" مسلح به ژ- ث و پنجه بوکس در حال شکل گیری بود، بخشی از همین نسل زنان و دختران آزاده با شعار "ما انقلاب نکردیم تا به عقب برگردیم" در چند خیابان مرکزی پایتخت، اولین تظاهرات و حرکت اعتراضی را علیه "ظهور فاشیسم" و حاکمیت ارتجاع و واپسگرایی، با جسارت به نمایش گذاشتند.

این سرآغاز کشاکش و رویایی "نسل انقلاب" و بخصوص دختران و زنان بپاخاسته ایران زمین با ارتجاع مهیب مذهبی بود که حالا در آستانه سی و پنجمین سالگرد آن، همچنان ادامه دارد. نبرد نابرابر نسلی از شیرزنان این میهن با رژیم اسلامی و حاکمان پست و پلیدی که جز قتل و غارت و تجاوز، شناخت دیگری از حکومت و ولایت نداشتند... در این میان اما دهها هزار تن از زنان دلیر و دخترکان معصوم کشورمان به جرم "ترویج حقیقت" و تبلیغ برای آزادی و دفاع از حقوق اولیه انسانی و مقاومت در مقابل ملاهای فاشیست، روانه زندانها شدند و در میدانهای تیر و صحنه های رزم بر خاک افتادند و بر فراز دارها شدند و بسا جنایتها و بی حرمتی های دیگر که نسل ما مستقیمآ شاهدش بود... ولی به جرئت و با افتخار میتوانم شهادت بدهم که نسل زنان آزادیخواه و مبارزه جوی ایران زمین در دوران حاکمیت سیاه آخوندی، هیچگاه تسلیم نشد و همچنان که صحنه سیاسی کنونی نیز نشان میدهد این رزم و پایداری تا به زیر کشیدن جمهوری جهل و جنون ادامه خواهد یافت.

لازم میدانم در همین جا, بطور سمبلیک، از سه زن، سه یار، سه دلاور و سه چهره نامدار ولی گمنام! یاد کنم که در راه آزادی میهن و مردم محبوبشان با تحمل درد و رنج بسیار و با فدای جان و عزیزتر از جانشان، در ذهن من و ما و نسل ما و چه بسا در خاطره نسل ایران فردا جاودانه شدند.

فهیمه تحصیلی

دکتر فهیمه تحصیلی، انترن جوان دانشگاه تهران در مرداد ماه سال شصت به جرم همکاری با "امداد پزشکی مجاهدین" در دوران فعالیت سیاسی، به همراه سه برادر و خواهرش دستگیر شد... تا چندی پیش دانسته های ما فقط در این حد بود که وی بعد از تحمل شکنجه های وحشیانه سرانجام در یکی از شبهای اواخر شهریورماه ۶۰ تیرباران شده است...

اخیرآ دوستی که بطور اتفاقی شاهد صحنه های فجیعی در بهداری زندان اوین بوده گوشه ی از مشاهداتش را که برای اولین بار منتشر میکنم اینطور برایم بازگو میکند: «... به سختی ملافه های غرق در خون را از زیر بدن له شده اش درآوردیم... دختری با صورتی به معصومیت و زیبایی تابلو مهر مادری اما از کمر له شده... دکتر شیخ الاسلام اُرتوپد، مبهوت و مستاصل دستکش به دست ایستاده بود... نمیتونی تصورش رو بکنی که چه دیدیم و چه گذشت بر ما... روی کاردکس کنار تختش نوشته شده بود فهیمه تحصیلی...»

واقعیت این بوده که فهیمه عزیز در زیر شکنجه آدرس یک قرار جعلی را میدهد و هنگامی که گروه ضربت اوین او را به سرِ قرار در بیرون زندان میبرند، او علیرغم ناتوانی جسمی ناشی از شکنجه ها با جسارت اقدام به فرار میکند ولی با یک کامیون عبوری تصادف میکند و در زیر چرخهای آن از ناحیه کمر له میشود... و نهایتآ ساعاتی بعد در بهداری زندان اوین با حفظ انبوهی اطلاعات دست نخورده از یاران و همرزمانش، چشم بر این جهان فرو می بندد. او براستی یک سالارزن و از گلهای سرسبد دانشجویان پزشکی دانشگاه تهران در آن دوران بود.

اشرف احمدی

سال ۶۴ زمانی که در زندان قزل حصار بودم، تعریف مادری را در اوین شنیدم که ۴ سال زندانی سیاسی زمان شاه بود و حالا علیرغم بیماری و سابقه جراحی قلب و داشتن چهار فرزند، بدون جرم مشخصی مدتها بود که بازداشت شده و در زندان بسر میبرد. نکته قابل تأمل این بود که "مادر اشرف" در تیرماه سال ۶۰ در حالیکه بیمار قلبی بود صرفآ بخاطر وابستگی به خانواده مجاهدین دستگیر شده بود ولی بعد از چند سال هنوز پرونده ای جهت محاکمه برایش تشکیل نداده بودند. حتی طبق معیارهای دادگاههای آخوندی، حکم او آزادی بود ولی چون حاضر نبود در بازجویی و مصاحبه از کلمه "منافقین" به جای "مجاهدین" استفاده کند مانع آزادی او میشدند و همچنان در زندان و مرتبآ در بندهای تنبیهی و تحت فشار بسر میبرد. لاجوردی بارها او را تحت فشار قرار داد و از طرق مختلف سعی کرد تا شاید اشرف بشکند و کوتاه بیاید اما بی فایده بود...

وقتی سال ۶۵ در اوین در بندی تنبیهی با اشرف احمدی همبند شدم با دیدن او و شخصیت والای انسانی اش بیشتر پی بردم که چرا تا به این حد مورد احترام بچه ها میباشد... او همچنان بدون داشتن هیچ حکمی در زندان بسر می برد. البته در سال ۶۶ وقتی در بند ۳۲۵ هم اتاق نیز شدیم رابطه مان خیلی نزدیکتر و صمیمانه تر شد...

یکی از روزهای تابستان سال ۶۶ و روز ملاقات با خانواده ها که بچه های بند در دسته های بیست نفره به ملاقات میرفتند، وقتی اشرف از ملاقات برگشت، حال و هوای همیشگی را نداشت. غمگین و گرفته بود و پس از مدتی به آرامی سر نماز رفت. حین خواندن نماز و نیایش احساس کردیم بی اختیار اشک می ریزد. نگران شدیم و از او حال خانواده را جویا شدیم. دریافتیم که همسر او چند روز قبل از ملاقات در یک تصادف رانندگی در جاده تهران - مشهد کشته شده است. آن روز فرزندان کوچک و نوجوان مادر به ملاقات آمده و خبر مرگ پدر و تنهاتر شدنشان را به او اطلاع داده بودند... آن حادثه ضربه بسیار سنگین عاطفی و خانوادگی برای او بود و هیچ کاری هم از دستش ساخته نبود.

آنروز عصر به خواست بچه های بند و بخصوص کاپیتان محبوبمان فروزان (عبدی) برنامه ورزش جمعی و مسابقات والیبال روزانه مان را تعطیل کردیم و بلافاصله به احترام "اشرف" دست بکار برگزاری مراسم ختمی در اتاق محقرمان شدیم. تقریبآ همۀ بچه های بند با عقاید و گرایشات سیاسی مختلف به دیدار او آمده و همدردی کردند. سپس در جمع خصوصی تری، کمی دعا و نیایش کردیم و پس از آن همبند عزیزم فضیلت (علامه) ترانه خاطره انگیز "نوایی" را که ترانۀ مورد علاقه اشرف احمدی بود با صدای زیبایش ترنم کرد.
قطرات اشک بر صورت مهربان اشرف می غلطید و ما از غم او غمگین تر...

در آن دوران، من و بسیاری از دختران جوان همبندم به مادرانی همچون اشرف احمدی بیشتر بعنوان یک همرزم و همبند و یار و خواهر بزرگتر نگاه و تنظیم رابطه میکردیم. ولی حالا که خودم مادر و صاحب فرزند هستم میتوانم بفهمم که یک زن و یک مادر همچون اشرف عزیز چقدر باید دریادل و فداکار باشد که حتی بخاطر فرزندان عزیزتر از جانش در شرایط سخت تنهایی و در فقدان پدر، آن هم در حساسترین سنین خردسالی و نوجوانی، حاضر نشد تسلیم "امام فرومایگان" شود و به یاران دربند و آرمانهای انسانیش پشت کند... و کیست که نداند برای یک مادر تحمل لحظه لحظه این رنج و فراق جانسوز و پایان ناپذیر، چقدر سنگین و خردکننده است...

سرانجام در روز ۹ مرداد سال ۶۷ و در پروسه جنایتکارانه قتل عام هزاران زندانی سیاسی، مجاهد خلق "اشرف احمدی" در سن ۴۷ سالگی، بعد از هفت سال اسارت در حالیکه هنوز هیچ حکم زندانی نداشت، با دفاع از هویت سیاسی و شخصیت انسانی خود در برابر "کمیسیون مرگ" ایستاد و سربه دار شد. با شناخت عمیقی که از روحیه و شخصیت والای او دارم، بی تردید در لحظۀ قرار گرفتن طناب دار بر گردن سرفرازش، او با قلب بیمار و دل دردمندش، علاوه بر فرزندان و دیگر عزیزانش به همۀ کودکان و مادران ایرانی تحت ستم در "جمهوری جلادان" می اندیشید و با عشق به صلح و آزادی، در قلوب یک نسل و در خاطرات یارانش جاودانه شد.

محبوبه حاجعلی

محبوبه که در مقطع قیام بهمن، یک دانش آموز ۱۶ ساله بود در سال شصت به جرم هواداری از مجاهدین خلق دستگیر و بعد از تحمل شکنجه های متداول، به ۵ سال زندان محکوم شد. طی جابجایی های مختلف در بندهای زندان اوین و قزلحصار بخصوص در شرایط تنبیهی بندها، گاهآ او را میدیدم. دختری زیبارو با چشمانی رنگی و با خنده های قشنگش که دنیایی از صداقت و پاکی در چهره اش موج میزد.

تابستان سال ۶۳ وقتی بخاطر مقاومت و پایداری سه ساله زندانیان و همینطور دخالت هیئت اعزامی از طرف دفتر آقای منتظری، دوران رفرم و اصلاحات موقت بر زندانها حاکم شده بود و شکنجه گاههای مخوف "واحد مسکونی" و "قبر و قیامت" و انفرادیهای گوهردشت و بندهای تنبیهی برای مدت کوتاهی تعطیل شد، همه بچه ها به بندهای عمومی منتقل شدند... در همین پروسه جمع ما از بند تنیهی ۸ زنان قزلحصار و محبوبه نیز به همراه تعدادی دیگر از بند تنبیهی ۷ به بند عمومی ۴ منتقل شدیم.

حدود دو سالی بود که از حیاط و هواخوری روزانه محروم بودیم و حالا بخاطر وجود حیاط در بند عمومی، موقعیت را غنیمت شمرده و با طلوع آفتاب و باز شدن درب هواخوری، به حیاط می رفتیم و درهوای تازه، حتی گاهی با دمپایی چندین بار وصله پینه شده توسط خودمان! شروع به ورزش و نرمش می کردیم. ورزش یکی از عوامل مهم در بالا نگه داشتن روحیه زندانی بود. بهمین دلیل معمولآ اولین فشاری که روی زندانی اعمال می شد، ممنوع کردن ورزش و بویژه ورزش جمعی بود. هر چند که بچه ها در هر موقعیتی حتی در سلولهای دربسته از انجام آن غافل نمیشدند و اکثر اوقات، بهای آن را نیز با تحمل تنبیهات و محرومیت بیشتر پرداخت می کردند.

در آن ایام به محض باز شدن درِ هواخوری، معمولآ دو نفر از بچه ها که غالبآ من و فرح و یا ناهید (تحصیلی) بودیم شروع به دویدن میکردیم که در پی ما بچه های دیگرهمچون محبوبه (حاجعلی)، زهره (حاج میراسماعیلی)، فرشته (حمیدی)، ناهید (زرگانی)، سهیلا و مهری (محمد رحیمی) و... یک صف دو نفره را شکل میدادیم و به فاصله چند دقیقه با پیوستن بقیه دوستان همبند، صفی طولانی و منظم در حال دویدن به دور محوطه هواخوری تشکیل میشد که ضرب آهنگ ریتمیک صدای پاهایمان در سکوت حیاط بند، طنین دلپذیری داشت... بعد از حدود یکساعت دویدن و ورزش جمعی به داخل بند برمی گشتیم.

در صفحه خاطراتم از آن روزگار، چهره محجوب و گونه های گل انداخته محبوبه بعد از هر ورزش صبحگاهی، بخوبی نقش بسته و تا همین امروز هم، حضور او و آن جمع بچه ها را در حال ورزش و شیطنت، در تابلوی زندگی حس می کنم... بهرحال دوره باصطلاح "اصلاحات" در زندان، خیلی زود بسر رسید و دوباره بهمراه خیل بچه ها دسته دسته بصورت تنبیهی روانه اوین شدیم.

پس از پشت سرگذاشتن بسیاری اتفاقات، بالاخره درسال ۶۵ محبوبه و تعدادی دیگر از یاران همبند، با اتمام حکمشان آزاد شدند... البته علیرغم شرایط رعب انگیز و سرکوب سهمگین آن دوران که خیلی از مدعیان مبارزه را هم خانه نشین کرده بود، محبوبه و بسیاری از دیگر زندانیان تازه از بند رسته، با پذیرش ریسک بسیار بالای دستگیری مجدد و حتی اعدام صحرایی، تصمیم گرفتند که برای ادامه مبارزه سازمان یافته علیه رژیم خمینی، به مجاهدین در نوار مرزی بپیوندند.

در این میان تعداد زیادی از زندانیان سیاسی سابق به تدریج موفق به خروج از کشور و پیوستن به "ارتش آزادی" شدند اما محبوبه و تعداد دیگری از بچه ها، حین خروج غیرقانونی در نواحی مرزی دستگیر و مجددآ به زیر بازجویی و شکنجه کشیده شدند... هرچند از دستگیری مجدد یاران عزیزمان و شرایط سختی که دوباره دچارش شده بودند واقعآ دلگیر و پریشان میشدیم ولی در عین حال شهامت، جسارت و پیگیر بودن آنان را در جهت تداوم مبارزه برای آزادی، صمیمانه تقدیر و تحسین میکردیم.

همبند عزیزم محبوبه حاجعلی، سرانجام در تابستان سیاه سال ۶۷ علیرغم داشتن حکم مجدد زندان، بعنوان نماینده ی از نسل دختران دلاوری که از فردای بهمن ۵۷ به ملاهای فاشیست نه گفتند، در برابر "کمیسیون مرگ" نیز از حقوق انسانی و هویت سیاسی خود دفاع کرد و مظلومانه بسوی طنابهای دار در بند ۲۰۹ اوین برده شد...

***

داستان زندگی این سه زن، ماجرای جنگ زنان شجاع و فداکاریست که تنها آرزویشان رهایی مردم میهنشان از چنگال سرکوب و ستم و تبعیض و نابرابری بوده و هست. سرگذشت بیش از سه دهه کشاکش و رویارویی با افعی بنیادگرایی و ارتجاع مذهبی است... این سه چهره دوست داشتنی فقط نمونه ی هستند از صدها چهره برجسته دیگر در ذهن و خاطرات من و بسیاری از هم نسلان من... همچنانکه طی این سی و چند سال اخیر، صدها و هزاران چهره شاخص دیگر در حافظه و خاطره هر مبارز و فعال سیاسی یا مدافع حقوق بشری و هر انسان آزادیخواه دیگری، نقش بسته و جاودانه شده است... زنان و دختران شایسته و شاخصی از طیف چپ، سکولار، دینی، قومی، ملی، مبارز، مجاهد... که با جسم و جان و استخوان خویش، پرچم آزادی و برابری را در هنگامه ارتجاع و استبداد همچنان برافراشته نگهداشتند...

روزجهانی زن بر همه زنان آزاده و رزمنده، و روشنفکر و دگراندیش و همه مادران صلح و آزادی و همه زنان محروم و دخترکان معصوم قربانی تجاوز و تبعیض گرامی باد!

مینا انتظاری

8 - March - 2013

ایمیل: mina.entezari@yahoo.com

وبلاگ: www.mina-entezari.blogspot.com


پانویس:
-----------------------------------------------------------------------

1- به شکوفه ها، به باران

http://mina-entezari1.blogspot.com/2007/08/blog-post_28.html